غزل شمارهٔ 1840
Poet: Saib
Toggle stanza 1غبار خط تو از دل به هیچ باب نرفت
11
غبار خط تو از دل به هیچ باب نرفت
خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت
22
نمی توان غم دل را به خنده بیرون برد
ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت
33
ستاره سوختگی را علاج نتوان کرد
ز داغ لاله سیاهی به هیچ باب نرفت
44
به جرم این که کله گوشه بر محیط شکست
ز تیغ موج چها بر سر حباب نرفت
55
ز سوز سینه ما هیچ کس نشد آگاه
ازین خرابه برون دود این کباب نرفت
66
نریخت تا گهر عاریت ز دامن خویش
غبار تیرگی از چهره سحاب نرفت
77
یکی هزار شد از وصل بیقراری من
به قرب دریا از موج پیچ و تاب نرفت
88
نظر به قطره و دریا یکی است نسبت من
چو ریگ، تشنگی من به هیچ آب نرفت
99
به آب خضر بنای حیات خود نرساند
کسی که بر سر پیمانه چون حباب نرفت
1010
اگر چه صد در توفیق باز شد صائب
گدای ما ز در دل به هیچ باب نرفت
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

