غزل شمارهٔ 977
Toggle stanza 1عیب نادان در زمان خامشی گویاترست
11
عیب نادان در زمان خامشی گویاترست
پسته بی مغز در لب بستگی رسواترست
22
گردش پرگار موقوف سکون مرکزست
هر که در دامن کشد پا آسمان پیماترست
33
شهرت مجنون ز عشق کوهکن پامال شد
سیل در کهسارها از دشت پرغوغاترست
44
دست دولت گرچه در ظاهر بلند افتاده است
در گشاد کارها دست دعا بالاترست
55
رفت هر کس را به پا خاری کند سوزن علاج
می خورد خون بیشتر هر کس که او بیناترست
66
دیده ما بی نیازان نیست بر احسان چرخ
یک سر و گردن ز مینا این قدح رعناترست
77
نیست مریم را به گفتار مسیحا احتیاج
روی شرم آلود او بی گفتگو گویاترست
88
چشم پوشیدن بود مشاطه رخسار زشت
هر که پوشد دیده از وضع جهان بیناترست
99
دعوی دانش بود صائب به نادانی دلیل
هر که نادان می شمارد خویش را داناترست

