غزل شمارهٔ 4318
Toggle stanza 1پیرانه سر همای سعادت به من رسید
11
پیرانه سر همای سعادت به من رسید
وقت زوال سایه دولت به من رسید
22
فردی نمانده بود ز مجموعه حواس
در فرصتی که نوبت عشرت به من رسید
33
پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به من رسید
44
بی آسیا ز دانه چه لذت برد کسی
دندان نمانده بود چو نعمت به من رسید
55
شد مهربان سپهر به من آخر حیات
در وقت صبح خواب فراغت به من رسید
66
صافی که بود قسمت یاران رفته شد
درد شرابخانه قسمت به من رسید
77
شد سینه چاک همچو صدف استخوان من
تا قطره ای ز ابر مروت به من رسید
88
زان خنده ای که بر رخ من کرد روزگار
پنداشتم که صبح قیامت به من رسید
99
صیاد بی کمین به شکاری نمی رسد
این فیضها ز گوشه عزلت به من رسید
1010
چون چشم یار از نفسم گرد سرمه خاست
تا گوشه ای ز عالم وحشت به من رسید
1111
مجنون غبار دامن صحرای غیب بود
روزی که درد وداغ محبت به من رسید
1212
از زهر سبز شد پروبالم چو طوطیان
تا گرد کاروان حلاوت به من رسید
1313
هر نشأه ای که در جگرخم ذخیره داشت
یک کاسه کرد عشق چونوبت به من رسید
1414
این خوشه های گوهر سیراب همچو تاک
صائب ز فیض اشک ندامت به من رسید

