غزل شمارهٔ 791
Toggle stanza 1رزق ملایک است نوای رسای ما
11
رزق ملایک است نوای رسای ما
چون می شود بلند نگردد نوای ما؟
22
با آن که عمرهاست ازان بزم رفته ایم
بتوان سپند سوخت ز گرمی به جای ما
33
بر دل هزار نشتر الماس می خوریم
خاری اگر شکسته شود زیر پای ما
44
لرزد چنان که بر گهر خویش جوهری
بر آبروی فقر و قناعت گدای ما
55
صد پیرهن ز گرد کسادی گرانترست
در چشم این سیاه دلان توتیای ما
66
شبنم برد به دامن ما همچو گل نماز
بلبل کند ز غنچه گل متکای ما
77
جنگ گریز می کند از کاه، کهربا
در عهد بی نیازی طبع رسای ما
88
ویرانتریم ازان که کسی قصد ما کند
آهسته سیل پای کشد از قفای ما
99
هر چند عاجزیم، در آزار ما مکوش
آتش شکسته دل شود از بوریای ما
1010
خورشید را به هاله آغوش می کشیم
کوتاه نیست همت دست دعای ما
1111
صائب کسی است اهل بصیرت که نگذرد
بیگانه وار از سخن آشنای ما
Zameen

