غزل شمارهٔ 5086
Toggle stanza 1جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش
11
جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش
بیمار ندیدم که توان مرد برایش
22
ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص
کوتاه نگردد به گره زلف رسایش
33
دربسته نازست سراپرده محمل
بیرون مرو ازراه به آواز درایش
44
هر سو که رود، در حرم کعبه کند سیر
آن را که بود ازدل خود قبله نمایش
55
بر هرکه فتد پرتو خورشید قناعت
دل تیره کند سایه اقبال همایش
66
هرعقده مشکل که به ناخن نگشاید
از آه سحرگاه بود عقده گشایش
77
چون عضو ز جا رفته، شود هرکه مسافر
بسیار خورد خون که فتد باز به جایش
88
ازگوشه عزلت چه ضرورست برآید؟
صائب که زند موج پریزاد، سرایش
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

