Toggle stanza 1
خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک
1

خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک

دارم هزار نغمه تربازبان خشک

2

از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق

باشد نصیب من چو هما استخوان خشک

3

بی آب، نان خشک گلو گیر می شود

گر آبرو به جاست گواراست نان خشک

4

چون تیغ آبدار کند جلوه درنظر

آن راکه آبروست به جا درجهان خشک

5

چون ماهیان ز نعمت الوان روزگار

ماصلح کرده ایم به آب روان خشک

6

سر برنیاورم ز زمین روز باز خواست

از بس که دیده ام تری از آسمان خشک

7

آب مروت از قدح آسمان مجوی

بگذر چو تیر راست ز بحر کمان خشک

8

روزی که نیست ابرتری درنظر مرا

چون شیشه می خلد به دلم آسمان خشک

9

ساقی کجاست تا در میخانه واکند

تا اهل زهد تخته کنند این دکان خشک

10

از جان پرغبار سخنهای تر مرا

چون لعل آبدار برآید ز کان خشک

11

چون پای قطع راه نداری ز کاهلی

بیرون مرو ز راه چو سنگ نشان خشک

12

چون تیغ اگر چه تشنه لبی داردم کباب

تر می کنم گلوی جهان بازبان خشک

13

حیرت ز بس که کرد زمین گیر خلق را

این دشت، سنگلاخ شد ازرهروان خشک

14

نازک خیال هم ز سخن می رسد به کام

گرتر شود زآب گهرریسمان خشک

15

آه ندامتی است که در دل خلد چو تیر

حاصل مرا ز قامت همچون کمان خشک

16

مهمان آسمان و فضولی، چه گفتگوست

نگذاشت آرزو به دل این میزبان خشک

17

صائب شده است دام وقفس گلستان من

از بس گزیده است مرا آشیان خشک

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…