غزل شمارهٔ 728
Toggle stanza 1از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
11
از بس گرفت تنگی دل در میان مرا
در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا
22
دام و قفس مگر ز دل من برآورد
خاری که می خلد به دل از آشیان مرا
33
تا هست آب تلخ درین بحر، چون صدف
در پیش ابر باز نگردد دهان مرا
44
از راست خانگی ز شکاری که افکنم
خمیازه ای ز دور بود چون کمان مرا
55
چون تیر ز اشتیاق خدنگ تو زیر خاک
آورد پر برون قلم استخوان مرا
66
رزقی که هست خون جگر خوردن است و بس
از سیر لاله زار چو آب روان مرا
77
در رهگذار سیل حوادث ز کاهلی
در سنگ رفته پای ز خواب گران مرا
88
سبزست ازان همیشه نهالم که همچو شمع
در دل هر آنچه هست بود بر زبان مرا
99
چون غنچه از گرفتگی دل درین چمن
یارای حرف نیست به چندین زبان مرا
1010
گل هرزه خند و بلبل بی درد هرزه نال
چون دل شود شکفته درین گلستان مرا؟
1111
صائب گرفته ام ز جهان کنج عزلتی
از خامه خودست همین همزبان مرا
Zameen

