غزل شمارهٔ 452
Toggle stanza 1به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا
11
به دل های پر از خون حرف آن زلف دو تا بگشا
سر این نافه را پیش غزالان ختا بگشا
22
ندارد طاقت بند گران بال پریزادان
بر آن اندام نازک رحم کن، بند قبا بگشا
33
نمی گنجد نسیم مصر در پیراهن از شادی
گریبانی برای امتحان پیش صبا بگشا
44
نسیم ناامیدی بد ورق گرداندنی دارد
در ایام برومندی در بستانسرا بگشا
55
شکایت نامه ما سنگ را در گریه می آرد
مهیای گرستن شو، دگر مکتوب ما بگشا
66
به دستی چون حنا بیعت کند هر شب توانایی
کنون چون دست دست توست بند از پای ما بگشا
77
اگر چه درد جای خویش را وا می کند در دل
تو از آغوش رغبت در حریم سینه جا بگشا
88
سزای توست چون گل گریه تلخ پشیمانی
که گفت ای غنچه غافل، دهن پیش صبا بگشا؟
99
ز رقص مرغ بسمل این نوا در گوش می آید
که ساحل چون شود نزدیک، بازوی شنابگشا
1010
ندارد بی قراری حاصلی غیر از پشیمانی
میان خویش را چون موج در بحر بلا بگشا
1111
مکن از ظلمت پر وحشت فقر و فنا دهشت
نظر چون خضر بر سرچشمه آب بقا بگشا
1212
سحاب تیره هیهات است بی باران بود صائب
ز روی صدق در دلهای شب دست دعا بگشا

