غزل شمارهٔ 254
Toggle stanza 1گر نظربازی به بال خود کند طاوس ما
11
گر نظربازی به بال خود کند طاوس ما
جوید از بهر رهایی روزنی محبوس ما
22
غربت ما دردمندان، پله آزادگی است
نیست جز دام و قفس جای دگر مأنوس ما
33
پنجه با زور جنون کردن نه کار هر کس است
سنگ می لرزد به خود از شیشه ناموس ما
44
دست خود را چون صدف بر روی هم نگذاشتیم
تا نشد گنجینه گوهر کف افسوس ما
55
گرچه یار از حال ما هرگز نمیگیرد خبر
خلوت آیینه خالی نیست از جاسوس ما
66
تازه گردد در دل پرشور ما داغ کهن
می شود روشن چراغ کشته در فانوس ما

