غزل شمارهٔ 547
Toggle stanza 1تندی خوی ضرورست سخن آیین را
11
تندی خوی ضرورست سخن آیین را
که بنوشند به تلخی، می لب شیرین را
22
بلبلانی که نظر بر رخ گل وا کردند
چه شناسند قماش سخن رنگین را
33
برد و بر طاق فراموشی جاوید گذاشت
تیشه صافدلم آینه شیرین را
44
کیست از عهده این وام سبکبار شود؟
گر نبخشد به کسی دختر رز کابین را
55
دست در دامن می زن که رسانید به چرخ
نسبت سلسله تاک، سر پروین را
66
عشق اندیشه ندارد ز نگهبانی عقل
دزد خاموش کند شمع سر بالین را
77
دل صائب چه غم از نیش ملامت دارد؟
نیست اندیشه ای از خار، کف گلچین را

