غزل شمارهٔ 539
Toggle stanza 1آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا
11
آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا
نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا
22
دارم از دیده بد پاس تهیدستی خود
چشم بر گنج گهر نیست ز ویرانه مرا
33
خاک این خانه ویران شده دامنگیرست
ورنه دلبستگیی نیست به این خانه مرا
44
برنیایم ز قفس، گر قفسم را شکنند
ریشه چون دام دوانده است به دل دانه مرا
55
نه چنان چشم من از اشک نمکسود شده است
که شود خواب، گرانسنگ به افسانه مرا
66
چه بهشتی است که در عالم پر وحشت نیست
آشنایی به جز از معنی بیگانه مرا
77
گره از خاطر من گردش ساغر نگشود
چه گشادی شود از سبحه صد دانه مرا؟
88
چه غبار از دل من کعبه به زمزم شوید؟
دردسر کم نشد از صندل بتخانه مرا
99
نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب
نتوان سیر ز می ساخت به پیمانه مرا
1010
منت روی زمین می کشم از رشته اشک
که رسانید به آن گوهر یکدانه مرا
1111
صدف از تشنه گوهر نبرد تشنه لبی
دل تسلی نشد از کعبه و بتخانه مرا
1212
آب تا هست، به خشکی نتوان کشتی بست
مانع توبه بود گریه مستانه مرا
1313
تا ز صورت رهم افتاد به معنی صائب
دیولاخی به نظر گشت پریخانه مرا
Zameen

