Toggle stanza 1
دست اگر در کمر راهبر دل زده ای
1

دست اگر در کمر راهبر دل زده ای

بی تردد به میان دامن منزل زده ای

2

دامن خضر رها کن که دلیل تو بس است

پشت پایی که بر این عالم باطل زده ای

3

می شود شهپر توفیق، اگر برداری

دست عجزی که به دامان وسایل زده ای

4

باز کن از سر خود زود تن آسانی را

که عجب قفل گرانی به در دل زده ای

5

گوهری نیست اگر رشته امید ترا

گنه توست که چون موج به ساحل زده ای

6

چون به عیب و هنر خویش توانی پرداخت؟

تو که از جهل در آینه را گل زده ای

7

از تمنا گرهی رشته عمر تو نداشت

تو بر این رشته دو صد عقده مشکل زده ای

8

چون نداری دل آگاه، در اول قدمی

بوسه هر چند به پیشانی منزل زده ای

9

پاس دم دار که شمشیر دودم خواهد شد

در دم حشر دمی چند که غافل زده ای

10

در قیامت سپر آتش دوزخ گردد

از درم مهری اگر بر لب سایل زده ای

11

چاک در پرده ناموس تو خواهد انداخت

خنده ای چند که بر مردم کامل زده ای

12

زان به چشم تو صدف جلوه گوهر دارد

که سراپرده چو کف بر سر ساحل زده ای

13

نیست ممکن که ترا آب نسازد صائب

آتشی کز نفس گرم به محفل زده ای

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…