غزل شمارهٔ 5998

Toggle stanza 1
آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختن
1

آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختن

بیش ازین ما را مروت نیست ویران ساختن

2

از زمین عیسی به چرخ از راه خودسازی رسید

چند باشی در مقام قصر و ایوان ساختن؟

3

گوهر ما را گرانی در نظرها شد گران

کاش خود را می توانستیم ارزان ساختن

4

خشم را در پرده های خلق پنهان کردن است

آتش سوزنده را بر خود گلستان ساختن

5

از می لعلی تن خاکی خود را چون سبو

دست تا از توست می باید بدخشان ساختن

6

محرم گنج الهی نیست هر ناشسته روی

از توانگر فقر را شرط است پنهان ساختن

7

چشم اگر داری که در چشم جهان شیرین شوی

چون گهر باید به تلخ و شور عمان ساختن

8

تا نباشد همت روشندلی چون آفتاب

خویش را چون صبح نتوان پاکدامان ساختن

9

چون توانم داد صائب کار جمعی را نظام؟

من که نتوانم سر خود را به سامان ساختن

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor