غزل شمارهٔ 5697
Toggle stanza 1چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام
11
چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام
که دست در کمر زلف دلستان زده ام
22
درین بساط من آن سیل خانه پردازم
که پشت پای به معموره جهان زده ام
33
مرا به کنج قفس کیست رهنما گردد
که برق بر خس و خاشاک آشیان زده ام
44
به گوهرم صدف چرخ می کند تنگی
ز عجز نیست که مهر بر دهان زده ام
55
شده است خار ندامت جگر خراش مرا
به سهو برگ گلی گر به دشمنان زده ام
66
ز شرم بی ادبی آب گشته ام هر چند
ز دور بوسه بر آن خاک آستان زده ام
77
به زور نرم دل آسمان نمی گردد
و گرنه زور مکرر بر این کمان زده ام
88
حذر کنید ز زخم زبان ناله من
که من ز کوه غم این تیغ برفسان زده ام
99
ز سرد مهری احباب در ریاض جهان
تمام برگ سفر چون گل خزان زده ام
1010
ز بس به تیر خدنگ تو داده ام پهلو
چو شیر دست به ترکش ز نیستان زده ام
1111
چگونه خون نچکد از کلام من صائب
که تکیه بر دم شمشیر خونچکان زده ام
Sources
Persian text source: Ganjoor

