غزل شمارهٔ 2660
Toggle stanza 1عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
11
عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود
22
سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید
تا ز دامانِ بیابان محملی پیدا شود
33
وحشتِ تنهایی از همصحبتِ بد خوشترست
سر به صحرا مینهم چون عاقلی پیدا شود
44
میتوانم سالها با دام و دد محشور بود
میخورم بر یکدگر چون جاهلی پیدا شود
55
نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است
تن به طوفان میدهم تا ساحلی پیدا شود
66
گر کند غربال صد ره دورِ گردون خاک را
نیست ممکن همچو من بیحاصلی پیدا شود
77
رتبهٔ گفتار ما و طوطی شیرین زبان
میشود معلوم اگر روشندلی پیدا شود
88
تخم در هر شورهزاری ریختن بیحاصل است
صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود
99
هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین
دامن دلگیر هر جا مشکلی پیدا شود
1010
گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان
باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود
Sources
Persian text source: Ganjoor

