غزل شمارهٔ 4782
Toggle stanza 1نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
11
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
نبود بی شفق این شام غریبان هرگز
22
می زند موج سراب آتش ما را دامن
نیست این بادیه بی سلسله جنبان هرگز
33
تیر باران ملامت چه کند با عاشق؟
شیر دلگیر نگردد ز نیستان هرگز
44
جای مجنون چه خیال است که خالی ماند؟
خالی از سوخته ای نیست بیابان هرگز
55
در خراش دل خود باش که بی کوشش تیغ
لعل بیرون ندهد کان بدخشان هرگز
66
عکس هر چند در آیینه بود پا به رکاب
نرود نقش تو از دیده حیران هرگز
77
پاس آن لعل لب از زلف به خط یافت قرار
بی سیاهی نبود چشمه حیوان هرگز
88
نیست بی داغ ندامت دل دنیاداران
جغد بیرون نرود زین ده ویران هرگز
99
عشق در جنبش گهواره دل بیتاب است
که نماند به زمین تخت سلیمان هرگز
1010
برگ گل بر تن سیمین تو بیدادی کرد
که به یوسف نکند سیلی اخوان هرگز
1111
از سواد شب هستی چه کشیدم صائب
که نبیند کسی این خواب پریشان هرگز!
Sources
Persian text source: Ganjoor

