غزل شمارهٔ 4844
Poet: Saib
Toggle stanza 1داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس
11
داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس
زد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس
22
اگر از شرم و حیا بوددوچشمش مخمور
از عرق داشت رخش عالم آبی که مپرس
33
خنده می کرد، ولی داشت ز پر کاری حسن
درشکرخنده نهان زهر عتابی که مپرس
44
گرچه می زدنگه شوخ به بازی در صلح
داشت بابوسه دهانش شکرابی که مپرس
55
داشت از سنگدلی هر مژه خونخوارش
پیش دست از دل صدپاره کبابی که مپرس
66
هر سؤالی که ازو خیرگی شوق نمود
داد در زیر لب خویش جوابی که مپرس
77
گرچه بی پرده برون آمده بود ازخلوت
داشت از حیرت دیدار نقابی که مپرس
88
ناز هر چند به دامان نگه می آویخت
می دوید از پی دلها به شتابی که مپرس
99
با خط و زلف خود از رهگذر دلها داشت
مو شکافانه حسابی و کتابی که مپرس
1010
از خیال لب میگون خراباتی خود
داشت در ساغر اندیشه شرابی که مپرس
1111
با خیالش دل سودایی صائب همه شب
بود مشغول سؤالی و جوابی که مپرس
Sources
Persian text source: Ganjoor

