غزل شمارهٔ 5398

Toggle stanza 1
همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم
1

همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم

می شوم طوفان، به قلب عالم گل می زنم

2

موج بیتابم عنانداری نمی آید زمن

بی تأمل سینه بر دریای هایل می زنم

3

نیست از شوق رهایی بیقراریهای من

بهر مردن دست وپا چون مرغ بسمل می زنم

4

می زند بهر شکستن دل همان بر سینه سنگ

سنگ عالم را اگر بر شیشه دل می زنم

5

پی به عیش بی زوال تلخکامی برده ام

کاسه چون چشم تو در زهر هلاهل می زنم

6

زلف جوهر را به باد بی نیازی می دهد

این تغافلها که من بر تیغ قاتل می زنم

7

تیشه فولاد می گردد به قصد پای من

در طریق عشق هر گامی که غافل می زنم

8

بحرم اما جان برای خاکساران می دهم

بوسه در هر جنبشی برروی ساحل می زنم

9

وصل نتواند مرا صائب ز افغان بازداشت

چون جرس فریادها در پای محمل می زنم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor