غزل شمارهٔ 2731
Toggle stanza 1عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود
11
عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود
وقت آن کس خوش که شغل عشق را پیدا نمود
22
حسن شوخ از پرده پوشی می شود بی پرده تر
دختر رز خویش را در چادر مینا نمود
33
سر بسر چشم غزالان چشم قربانی شده است
محمل لیلی مگر جولان درین صحرا نمود؟
44
حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیست
تنگی آغوش قمری سرو را رعنا نمود
55
مهربان شد آسمان از چرب نرمیهای من
نخل مومین ریشه محکم در دل خارا نمود
66
خاک نیلی می شود از سایه دیوانه ام
بس که سنگ کودکان در پیکر من جا نمود
77
برده است از کار دستم را جدایی، ورنه من
می توانستم شکایت نامه ها انشا نمود
88
آشنا سوزست برق گوهر نایاب عشق
برنیاید هر که غواصی درین دریا نمود
99
از سبک مغزی است سودای اقامت در جهان
کوه نتوانست پا قایم درین صحرا نمود
1010
تازه شد از سوده الماس داغ کهنه ام
این جواهر سرمه صائب چشم من بینا نمود
Sources
Persian text source: Ganjoor

