غزل شمارهٔ 136
Toggle stanza 1سر به جیبِ خویش دزدیدم، کلاهی شد مرا
11
سر به جیبِ خویش دزدیدم، کلاهی شد مرا
جمع کردم پای در دامن، پناهی شد مرا
22
در گذارِ سیل بودم، داشتم تا خانهای
از گِرانان، تُرکخانومان پناهی شد مرا
33
دستگاهِ عیش بر من خوابِ راحت تلخ داشت
چون سبو کوتاهدستی تکیهگاهی شد مرا
44
غیرِ حق کردم فرامش هر چه در دل داشتم
طاقِ نسیان از دو عالم قبلهگاهی شد مرا
55
شورِ دریای جهان وقتِ مرا شوریده داشت
از خطر کامِ نهنگ آرامگاهی شد مرا
66
بیندامت برنیامد یک نفس از سینهام
زندگی چون صبح، صرفِ مدِّ آهی شد مرا
77
هیچ کس را از عزیزان دل به حالِ من نسوخت
همچو یوسف پاکدامانی گناهی شد مرا
88
تا به چشمِ نورِ وحدت سرمهٔ بینش کشید
هر سرِ خاری به مقصد شاهراهی شد مرا
99
تا گشودم دیدهٔ انصاف، هر داغِ پلنگ
در نظر چشمِ غزالِ خوشنگاهی شد مرا
1010
تا نظر بر خامهٔ نقاش افکندم ز نقش
هر کجی از راستبینی کجکلاهی شد مرا
1111
خامشی از کردههای بد به فریادم رسید
بی زبانیها زبانِ عذرخواهی شد مرا
1212
تا به خطِ عنبرین شد دیدهٔ من آشنا
زلفِ در مدِّ نظر مارِ سیاهی شد مرا
1313
صائب از مکرِ جهانِ بیوفا غافل شدم
دامنِ رهزن ز غفلت خوابگاهی شد مرا

