غزل شمارهٔ 4138
Toggle stanza 1هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند
11
هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند
شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند
22
رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است
این اعتبار مفت به عنبر نداده اند
33
بخشیده اند چون دل خرسند نعمتی
درویش را که نعمت دیگر نداده اند
44
از بر گریز حادثه آزاد کرده اند
هر چند همچو سرو مرا بر نداده اند
55
نومید نیستم ز ترازوی عدل حق
زان سر دهند هر چه ازین سر نداده اند
66
داغ توانگری به جبینشان کشیده اند
آن فرقه را که چهره چون زر نداده اند
77
روشندلان به خرمن خود برق گشته اند
فرصت به شوخ چشمی اخترنداده اند
88
آراسته است روی زمین را به عدل و داد
آیینه را عبث به سکندر نداده اند
99
دم را شمرده ساز که مردان خود حساب
دامن به دست پرسش محشر نداده اند
1010
صائب به خواب امن زایام صلح کن
کاین منزلت به هیچ توانگر نداده اند
Sources
Persian text source: Ganjoor

