Toggle stanza 1
نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست
1

نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست

از دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست

2

بزم عشرت حلقه ماتم بود بر بیدلان

شمع روشن اشک و آهی دارد از محفل به دست

3

گل چو شاخ افتد به گلچین می‌رساند خویش را

خون ما می آرد آخر دامن قاتل به دست

4

نعل وارونی است در ظاهر مرا این پیچ و تاب

ورنه من چون راه دارم دامن منزل به دست

5

باددستی گر شود با خاطر آزاده جمع

چون صنوبر می‌توان آورد چندین دل به دست

6

دست و پایی می زنم چون مرغ بسمل زیر تیغ

بر امید آن که آرم دامن قاتل به دست

7

خاتم فرمانروایی را مثنی می کند

مور عاجز را اگر آرد سلیمان دل به دست

8

نیست این وحشت سرا جای عمارت، ورنه من

دارم از گرد یتیمی همچو گوهر گل به دست

9

نعمت دنیا نسازد سیر چشم حرص را

هست در دریای پر گوهر صدف سایل به دست

10

می توان از دل زدودن پیچ و تاب عشق را

جوهر از فولاد اگر صائب شود زایل به دست

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 1217 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood