غزل شمارهٔ 410
Toggle stanza 1ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران را
11
ز خلوت نیست بر خاطر غمی وحدت شعاران را
گره در دل ز پیوندست دایم شاخساران را
22
حریف خیره چشمان نیست حسن شرمناک تو
مکن زنهار دور از بزم خود ما خاکساران را
33
قبول عشق چون فرهاد هر کس را کمر بندد
ز جان سختی کند دندانه تیغ کوهساران را
44
گرانسنگی فلاخن را پر پرواز می گردد
به کوه صبر نتوان داد تسکین بی قراران را
55
من بی دست و پا زین خردسالان چون ستانم دل؟
که نتواند رسید آتش به گرد این نی سواران را
66
همانا هم قسم گشتند با هم لاله رخساران
که خون سازند در دل بوسه امیدواران را
77
به شرم من ندارد عندلیبی یاد، این گلشن
که زیر بال و پر بردم به سر فصل بهاران را
88
منه زنهار بیرون پای از حد گلیم خود
کز افتادن خطر کمتر بود دامن سواران را
99
مرا کرده است صائب بی دل و دین گردش چشمی
که سازد نقل مجلس سبحه پرهیزگاران را
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران را
کجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 43
شکست رنگ تا رسوا نسازد بی قراران را
جگر خونست از بیم نگاهت رازداران را
Ghalib DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 14
ز منع افزون شود شوق گرستن بی قراران را
که افزاید رسایی از گره در رشته باران را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 409
فروغ مهر باشد دیده اخترشماران را
صفای ماه باشد جبهه شب زنده داران را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 411
نمی خواهیم روی تلخ ابر نوبهاران را
به مشت خار ما سرگرم کن آتش عذاران را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 412

