غزل شمارهٔ 513
Toggle stanza 1وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا
11
وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا
که به زنجیر دو زلفش نتوان بست مرا
22
بس که آشفته ز سودای توام، می گردد
صفحه مشق جنون، آینه در دست مرا
33
دارم از پاس وفا سلسله بر پا، ورنه
من نه آنم که به زنجیر توان بست مرا
44
گرچه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم
رهروی نیست درین راه که نشکست مرا
55
دام را شوخی چشم تو ز هم می گسلد
ورنه آهو نتواند ز نظر جست مرا
66
دو جهان رشته شیرازه ز من می طلبید
بود روزی که سر زلف تو در دست مرا
77
تیغ من جوهر خود کرد ز غیرت ظاهر
چرخ هر چند که برداشت به یک دست مرا
88
خامشی داردم از مردم کج بحث ایمن
نیست چون ماهی لب بسته غم شست مرا
99
آیم از خاک به محشر چو سبو دست به دوش
گر چنین گردش چشم تو کند مست مرا
1010
چون میان من و او دست دهد جمعیت؟
که به دست آمدنش می برد از دست مرا
1111
خاک در کاسه دشمن کند افتادگیم
نقش بندد به زمین هر که کند پست مرا
1212
سرو آزاده من وحشت از آب و گل داشت
کرد حیرانی رفتار تو پابست مرا
1313
طرفی نیست جز آیینه مرا چون طوطی
هم منم صائب اگر همسخنی هست مرا

