غزل شمارهٔ 110
Toggle stanza 1بی کسی کِی خوار سازد زادهٔ اقبال را؟
11
بی کسی کِی خوار سازد زادهٔ اقبال را؟
شهپر سیمرغ میگردد مگسران زال را
22
با تهی چشمان چه سازد نعمتِ روی زمین؟
سیری از خرمن نباشد دیدهٔ غربال را
33
میتوانی در دو عالم نوبتِ شاهی زدن
صرف در تسخیرِ دلها گر کنی اقبال را
44
گفتگوی خامشان را ترجمان در کار نیست
لال میفهمد به آسانی زبانِ لال را
55
پیچ و تابِ عشق را از دل زدودن مشکل است
کِی به افشاندن توان بینقش کردن بال را؟
66
میتوان زافتادگی بردن به ساقِ عرش راه
دولتِ پابوس، روزی میشود خلخال را
77
مار از نزدیکیِ گنج، اژدهایی میشود
از برای جاه میجویند مردم مال را
88
سادهلوحانی که محوِ حسنِ بیرنگی شدند
ابجدِ مشقِ جنون دانند خط و خال را
99
ساغرِ ناکامی از خود آب برمیآورد
تشنگی سیراب میسازد گُلِ تبخال را
1010
میشود ناطق کمربند از میانِ نازکت
ساقِ سیمینِ تو خامش میکند خلخال را
1111
رنجِ باریکِ تو صائب از دلِ پرآرزوست
دور کن این عنکبوتِ رشتهٔ آمال را

