Toggle stanza 1
دامنِ دریایِ خونخوارست بالین سیل را
1
دامنِ دریایِ خونخوارست بالین سیل را
در کنارِ بحر باشد خوابِ سنگین سیل را
2
بی‌قرارِ عشق را جز در وصال آرام نیست
می‌کند آمیزشِ دریا به تمکین سیل را
3
راهرو را بالِ پروازست سختی‌های دهر
کوهساران می‌شود سنگِ فسان این سیل را
4
عشق می‌داند چه باید کرد با آسودگان
نیست حاجت در خرابی‌ها به تلقین سیل را
5
نعمتِ الوان نگردد سدِّ راهِ زندگی
کِی حنایِ پا شود این خاکِ رنگین سیل را
6
مشتِ خاکی کز عمارت تنگ گردد مَشربش
جادهد بر سینهٔ خود همچو شاهین سیل را
7
شوق را افسرده سازد صحبتِ افسردگان
می‌کند این خاک‌های مرده سنگین سیل را
8
عمرِ مستعجل ز عاجز‌نالیِ ما فارغ است
خار نتواند گرفتن دامن‌ِ این سیل را
9
می‌رساند شوقِ در دل سالکان را باغ ها
در گریبان از کفِ خویش است نسرین سیل را
10
بردباری و تواضع عمر می‌سازد دراز
هر پلی دارد به یادِ خویش چندین سیل را
11
مُلکِ ویرانِ مرا برگ و نوای شُکر نیست
ورنه هست از هر حبابی چشمِ تحسین سیل را
12
گریهٔ بی‌طاقتان آخر به جایی می‌رسد
می‌دهد صائب وصالِ بحرِ تسکین سیل را

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor