غزل شمارهٔ 6878
Toggle stanza 1به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی
11
به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی
چه خون که در دل بی رحم روزگار کنی
22
دگر به صید غزالان نمی کنی رغبت
دل رمیده ما را اگر شکار کنی
33
کجا به فکر من بی شراب می افتی؟
تو کز مکیدن لب چاره خمار کنی
44
به لاله زار گر افتد رهت، ز پرکاری
به طوف خاک شهیدان خود شمار کنی
55
تو کز حیا نکنی شانه زلف را هرگز
چه التفات به دلهای بی قرار کنی؟
66
ز عطسه خون غزالان به خاک می ریزد
اگر کمند خود از زلف مشکبار کنی
77
چه خنده ها که به وضع جهان کنی چون صبح
نفس شمرده زدن را اگر شعار کنی
88
به فکر دوری بی اختیار اگر باشی
ز هر چه هست جدایی به اختیار کنی
99
نفس بر آتش سوزنده بال و پر گردد
مباد شکوه ز اوضاع روزگار کنی
1010
چه حاجت است به جام جهان نما صائب
اگر تو آینه سینه بی غبار کنی
Sources
Persian text source: Ganjoor

