Toggle stanza 1
داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج
1

داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج

نبود آتش خورشید به دامان محتاج

2

نه ز نقص است اگر خال ندارد دهنش

نیست آن کان ملاحت به نمکدان محتاج

3

چشم بد دور ز رخسار عرقناک تو باد!

که مرا کرد به صد دیده حیران محتاج

4

حسن را شرم ز آفات نگه می دارد

نبود چهره مریم به نگهبان محتاج

5

نشود جمع به هم نعمت و دندان هرگز

که صدف در دل دریاست به دندان محتاج

6

سر خود گیر ز درگاه بهشت ای رضوان

که در اهل کرم نیست به دربان محتاج

7

عجز آنجا که کند قدرت خود را ظاهر

به مددکاری مورست سلیمان محتاج

8

در دل ابر چه خون تلخی دریا که نکرد

نشود هیچ کریمی به لئیمان محتاج!

9

می توان یافت که فهمیده نمی گوید حرف

هر که باشد به سخن فهمی یاران محتاج

10

دل دیوانه ما بی دف و نی در رقص است

شور ما نیست به این سلسله چندان محتاج

11

دیده سیر مدارید توقع ز جهان

که سپهرست ز خورشید به یک نان محتاج

12

صائب البته سخنگو طرفی می خواهد

لب خاموش نباشد به سخندان محتاج

Sources

Persian text source: Ganjoor