غزل شمارهٔ 640
Toggle stanza 1چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟
11
چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟
ستاره نقطه سهوست صبح روشن را
22
همیشه تهمت نظاره می کشد عاشق
ز آفتاب خبر نیست چشم روزن را
33
فغان که خار علایق ز تیزدستی ها
امان نداد که سازیم جمع دامن را
44
گره به جبهه میفکن که رشته هموار
به قطع راه بود تازیانه سوزن را
55
زبان پاک بود لازم دل روشن
که برگ از ید بیضاست نخل ایمن را
66
گشاده دار دل و دست را که لنگر سنگ
ازین دو شیوه شود بادبان فلاخن را
77
چو ماه نو، قد خم گشته بر سپهر وجود
اشاره ای است که آماده باش رفتن را
88
ز جمع دانه که خواهد نصیب خاک شدن
مساز تنگ به خود همچو مور مسکن را
99
کنون که قوت بازوی رستمی داری
برآر از چه بیژن روان روشن را
1010
غبار دیده جان است پیکرت صائب
به آه زیر و زبر ساز، خانه تن را
Zameen

