غزل شمارهٔ 868
Toggle stanza 1سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب
11
سوز عاشق کم نگردد از فرو رفتن در آب
این شرر چون دیده ماهی بود روشن در آب
22
نیست امید رهایی زین سپهر آبگون
حلقه دام است اگر پیدا شود روزن در آب
33
چون حباب از سر دهد سامان کلاه خویش را
هرکه را باشد هوای محو گردیدن در آب
44
بر کف دریا بود موج خطر باد مراد
بر سبکباران بود آسان سفر کردن در آب
55
از شتاب عمر بی شیرازه شد اجزای جسم
چون تواند جمع کردن خویش را روغن در آب؟
66
در تجرد رشته واری بند دست و پا شود
بر شناور کوه آهن می شود، سوزن در آب
77
از ملامت می پرستان ترک مستی کی کنند؟
نیست طوفان ماهیان را مانع از خفتن در آب
88
تلخی مرگ است شکر، مور شهد افتاده را
نیست ماهی را حیاتی بهتر از مردن در آب
99
کوته اندیشی است پیش پای طوفان همچو موج
هر نفس بر خود بساط تازه ای چیدن در آب
1010
نیست پروای علایق واصلان عشق را
خار نتواند گرفتن موج را دامن در آب
1111
کی شود با یکدگر مژگان عاشق آشنا؟
نیست نبض موج را امکان آسودن در آب
1212
چهره مه داغدار از منت خورشید شد
چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن در آب
1313
در سر مستی ز لب مهر خموشی برمدار
می دهد بر باد جان را دم برآوردن در آب
1414
کوشش جان برنیاید با گرانی های جسم
آب در آهن گران سیرست، چون آهن در آب
1515
مردی از دریا گلیم خود برون آوردن است
ورنه آسان است چون اطفال افتادن در آب
1616
صائب از بار گرانجانی سبک کن خویش را
تا توانی همچو کف سجاده افکندن در آب
Zameen

