غزل شمارهٔ 719
Toggle stanza 1شد استخوان ز دورِ فلک توتیا مرا
11
شد استخوان ز دورِ فلک توتیا مرا
باری دگر نماند درین آسیا مرا
22
درویشیم به سایهٔ دیوار میبرد
هر چند زیرِ بال خود آرد هما مرا
33
فارغ ز کامِ هر دو جهانم که کرده است
حیرانیِ جمالِ تو بیمدّعا مرا
44
دُرِّ یتیم را چه شناسد صدف که چیست
سهل است اگر سپهر نداند بها مرا
55
مهمانِ کِشتِ خویشم، اگر نیک اگر بد است
حاشا که هیچ شکوه بوَد از قضا مرا
66
خشم است خوردنِ من و عیب است پوششم
این است از زمانه لباس و غذا مرا
77
در معنیم فقیر و به صورت توانگرم
چون غنچه هست خرقه به زیرِ قبا مرا
88
پایِ به خواب رفتهٔ کوهِ تحمّلم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
99
از کوهِ غم اگر چه دو تا گشته قامتم
نشکسته است آبله در زیرِ پا مرا
1010
خون در تلاشِ جامهٔ الوان نمیخورم
سالی بس است کعبهصفت یک قبا مرا
1111
از چرخِ منّت پرِ کاهی نمیکشم
گر استخوان ز درد شود کهربا مرا
1212
از سایهام اگر چه به دولت رسند خلق
یک مشت استخوان نبوَد چون هما مرا
1313
صائب نبسته است کسی پای سِیرِ من
زندان شده است بندِ گران وفا مرا
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
صوفی بیا که آیِنِه، صافیست جام را
تا بِنگَری صَفایِ مِیِ لَعلفام را
HafezGhazaliyatغزل شمارهٔ 7
در خور اگر نییم می لعل فام را
ای کاش تر کنند به بویی مشام را
Naziri NishapuriDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 30
در گردش آورید می لعل فام را
زین بیش خشک لب مپسندید جام را
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 717

