غزل شمارهٔ 6
Toggle stanza 1خط نمیسازد مرا زان لعل جانپرور جدا
11
خط نمیسازد مرا زان لعل جانپرور جدا
تشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا؟
22
سبزهٔ خط، لعل سیراب تو را بی آب کرد
آب را هرچند نتوان کرد از گوهر جدا
33
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا
44
می کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات می گردد ز اسکندر جدا
55
تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صاف
زنگ از آیینه میگردد به خاکستر جدا
66
زندگی را بی حلاوت میکند موی سفید
شیر در یک کاسه اینجا باشد از شکر جدا
77
چارهٔ من مرهم کافوری صبح است و بس
من که دارم بر جگر داغی ز هر اختر جدا
88
مهر زر هم از دل دنیاپرستان میرود
سکته میگردد به زور دست اگر از زر جدا
99
بهره از آمیزش نیکان ندارد بد که هست
در میان جمع، فرد باطل از دفتر جدا
1010
بر نیارد کثرت مردم ز تنهایی مرا
در میان لشکرم چون رایت از لشکر جدا
1111
بعد عمری گر بر آرم سر ز کنج آشیان
میشود تیغ دو دم در کشتنم هر پر جدا
1212
گوی چوگان حوادث گردد از بی لنگری
از سر زانوی فکر آن را که باشد سر جدا
1313
آتشی از شوق هر کس را که باشد زیر پا
چون سپند از نالهای گردد از این مجمر جدا
1414
قطره در اندیشهٔ دریا چو باشد، عین اوست
نیست ممکن دل به دوری گردد از دلبر جدا
1515
حال دل دور از عقیق آتشین او مپرس
این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا
1616
ریشهٔ غم بر نیاورد از دلم جام شراب
صیقل از آیینه صائب چون کند جوهر جدا؟
Zameen

