Toggle stanza 1
هر کس از اهل نظر را به بیانی داری
1

هر کس از اهل نظر را به بیانی داری

چشم بد دور که خوش تیغ زبانی داری

2

روی چون آینه را در بغل خط مگذار

تو که چون شرم و حیا آینه دانی داری

3

چه ضرورست به شمشیر تغافل کشتن؟

تو که چون ابروی پیوسته کمانی داری

4

چشم شوخ تو به انصاف نمی پردازد

ورنه در هر نظری ملک جهانی داری

5

تلخکامی ز تو هرگز به نوایی نرسید

تو هم ای غنچه دلت خوش که دهانی داری

6

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده ای

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

7

خدمت پیر خرابات ز توفیقات است

از جوانمردی اگر نام و نشانی داری

8

غم این وادی پرخار چرا باید خورد؟

تو که چون بی خبری تخت روانی داری؟

9

در شبستان تو سی شب مه عیدست مقیم

اگر از خوان قناعت لب نانی داری

10

می شود عاقبت کار چراغت روشن

در حریم دل اگر سوز نهانی داری

11

پای در دامن تسلیم (و) رضا محکم کن

مرو از راه که در دست عنانی داری

12

بر زبان حرف نسنجیده میاور صائب

اگر از مردم سنجیده نشانی داری

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…