غزل شمارهٔ 4868
Toggle stanza 1تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش
تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش
می توان گردید تا از پیروان رهبر مباش
تا کسی انگشت نگذارد به حرفت چون قلم
خودحسابی پیشه خود ساز، سر دفتر مباش
در حضور اهل دل چون گل سراپا گوش شو
پیش اهل حال چون سوسن زبان یکسر مباش
از زبان خوش چو جوهر ریشه در دلها دوان
تشنه خون کسان چون تیغ بدگوهر مباش
تیغ را جوهر بود به از نیام زرنگار
گر ز ارباب کمالی، بسته زیور مباش
تشنگان رامی دهد تسکین به آب خشک خویش
در مروت از عقیق سنگدل کمتر مباش
تیرگی در آستین دارد لباس عاریت
چون مه ناقص به نور دیگری انور مباش
سکه از بهر روایی پشت بر زر کرده است
زاهدان را معتقد از ترک سیم و زر مباش
می توان تا شد بیابان مرگ از درد طلب
نقش بالین و غبار خاطر بستر مباش
صبح نزدیک است، نور شمع می گیرد هوا
بیش ازین ای بیخبر در بند بال و پر مباش
گر درین دریا نگردی بال و پر چون بادبان
سنگ راه کشتی سیار چون لنگر مباش
تا به خون خود نسازی تشنه صائب خلق را
از رگ گردن به چشم مردمان نشتر مباش
Sources
Persian text source: Ganjoor

