غزل شمارهٔ 613
Toggle stanza 1به اعتبار جهان هیچ کار نیست مرا
11
به اعتبار جهان هیچ کار نیست مرا
دماغ دشمنی روزگار نیست مرا
22
چو تخم سوخته خاکسترست حاصل من
امید تربیت از نوبهار نیست مرا
33
به بر و بحر چو گوهر یکی است نسبت من
گشایشی ز میان و کنار نیست مرا
44
اگر به خاک برابر کند مرا گردون
به دل غباری ازین رهگذار نیست مرا
55
به پاسبانی اوقات خویش مشغولم
به هیچ کار جهان، هیچ کار نیست مرا
66
یکی است مطلب من چون موحدان جهان
دو چشم در ره مطلب چهار نیست مرا
77
ز فکر نعمت الوان به خون نمی غلطم
به سینه داغی ازین لاله زار نیست مرا
88
ز خارخار تمنا بریده ام پیوند
دل از تردد خاطر فگار نیست مرا
99
به دست و دوش نسیم است رهنوردی من
وگرنه برگ سفر چون غبار نیست مرا
1010
چو آب آینه ام برقرار خود دایم
ز موج حادثه دل بی قرار نیست مرا
1111
یکی است در نظر من بلند و پست جهان
ز هیچ مرتبه ای فخر و عار نیست مرا
1212
در امید برآورده ام به گل صائب
دو چشم در گرو انتظار نیست مرا
Zameen

