غزل شمارهٔ 5576
Toggle stanza 1شکوه حسن را از دورباش ناز می دانم
11
شکوه حسن را از دورباش ناز می دانم
عیار عشق را از لرزش آواز می دانم
22
از آن بر من شکست از مومیایی شد گواراتر
که بی بال و پری را شهپر پرواز می دانم
33
نمی گردد صدف از دیدن گوهر حجاب من
قماش نغمه را از پرده های ساز می دانم
44
من آن کبک ز جان سیرم شکارستان عالم را
که ماه عید خود را چنگل شهباز می دانم
55
همن بهتر که سازم توتیا آیینه خود را
که من زنگار را چون طوطیان غماز می دانم
66
ربوده است آنچنان درد طلب از کف عنانم را
که انجام سفر را پله آغاز می دانم
77
نه کافر نعمتم تا نالم از ناسازی گردون
که قدر گوشمال چرخ را چون ساز می دانم
88
نسازد لن ترانی چون کلیم از طور نومیدم
نمک پرورده عشقم، زبان ناز می دانم
99
زجیب خامشی چون شمع از آن سربرنمی آرم
که لب وا کردن خود را دهان گاز می دانم
1010
درین بستانسرا صائب چنان خود را سبک کردم
که رنگ چهره گل را گران پرواز می دانم
Sources
Persian text source: Ganjoor

