غزل شمارهٔ 4499
Poet: Saib
Toggle stanza 1دامن دشت عدم گیاه ندارد
11
دامن دشت عدم گیاه ندارد
وای بر آن کس که زاد راه ندارد
22
راز دل عاشقان ز سینه عیان است
عرصه محشر گریزگاه ندارد
33
بیخبرست از بهار عالم بالا
باغ وجودی که سرو آه ندارد
44
روشنی سینه ها ز روزن داغ است
تیره بود هر شبی که ماه ندارد
55
هر سر موی تو تیغ ملک گشایی است
هیچ شهی این چنین سپاه ندارد
66
در دل خرسند آه سردنباشد
بادخزان در بهشت راه ندارد
77
سیر نشد تشنه ای ازان لب نوخط
آب حیات این دل سیاه ندارد
88
اشک مرا چون صدف دلی نپذیرفت
وای به ابری که خانه خواه ندارد
99
رنگ برون می زند ز شیشه صافی
چرخ عنان مرا نگاه ندارد
1010
هر که برآید ز سردسیر تعین
فکر لباس وغم کلاه ندارد
1111
تا نشوی آشنای عالم مشرب
قصر وجود تو پیشگاه ندارد
1212
عذر پسندیده است لیک ز نادان
جرم خردمند عذر خواه ندارد
1313
در نظر اعتبار عشق عزیزست
صائب اگر قدر خاک راه ندارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

