غزل شمارهٔ 3511
Toggle stanza 1نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند
11
نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند
رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند
22
به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه
پا به گنج گهر از آبله پا دارند
33
وادی ای نیست که صد بار بر او نگذشتند
گرچه از خواب گران سلسله برپا دارند
44
فکر زاد سفر از دوش خود انداخته اند
توشه از لخت دل خویش مهیا دارند
55
چون صدف کاسه دریوزه به دریا نبرند
روزی خود طمع از عالم بالا دارند
66
مهر بر لب زده چون غنچه و رنگین سخنند
چشم پوشیده و صدگونه تماشا دارند
77
کودکانی که درین دایره سرگردانند
بر سر جوز تهی اینهمه غوغا دارند
88
یک جهت تا نشوی بر تو نگردد روشن
کاین مخالف سفران روی به یک جا دارند
99
خار در دیده موری نتوانند شکست
در خراش جگر خود ید طولی دارند
1010
پرده گنج شود خانه چو ویران گردد
مردم از سیل فنا شکوه بیجا دارند
1111
صائب این دامن پر گل که بهار آورده است
مزد خاری است که این طایفه در پا دارند
Sources
Persian text source: Ganjoor

