غزل شمارهٔ 1519
Poet: Saib
Toggle stanza 1نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است
11
نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است
عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است
22
در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما
کبک مستی است که با کوه و کمر ساخته است
33
مطلبی نیست کز آن بحر کرم نتوان یافت
صدف از ساده دلیها به گهر ساخته است
44
کشتی از بحر گهر خیز به خشکی بسته است
طوطیی کز لب لعلش به شکر ساخته است
55
دامن شب مده از دست که این بحر گهر
نفس سوخته را عنبر تر ساخته است
66
می تواند ز بناگوش بتان گلها چید
هر که چون زلف ز هر حلقه نظر ساخته است
77
کیمیایی است قناعت که به شیرین کاری
خاک را در دهن مور شکر ساخته است
88
یک نظر با رخ آن دلبر نوخط چه کند؟
که ز هر حلقه خط، روی دگر ساخته است
99
رفته آرام و قرار از رگ جانها، تا زلف
دست خود حلقه بر آن موی کمر ساخته است
1010
نیست پیکان تو از سینه صائب دلگیر
با لب خشک صدف، آب گهر ساخته است
Sources
Persian text source: Ganjoor

