غزل شمارهٔ 5050
Toggle stanza 1حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
11
حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش
22
روی تو آتشی است که زلف است دود او
شیری است غمزه تو که دلهاست بیشه اش
33
سروی است قامت تو که ازجای می کند
در هر دلی که پنجه فرو برد ریشه اش
44
دست از هنر چگونه نشوید کسی به خون ؟
فرهاد را ز پای درآورد تیشه اش
55
چون اختیار پیشه و شغل دگر کند؟
صائب که شد ز روز ازل عشق پیشه اش
Audio
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.
Loading…

