Toggle stanza 1
بودی که نمودست وجودش، دهن اوست
1

بودی که نمودست وجودش، دهن اوست

سیبی که سهیل است کبابش، ذقن اوست

2

تا پنجه اقبال که پر زور برآید؟

دست دو جهان در خم سیب ذقن اوست

3

وصل مه کنعان چه مناسب به زلیخاست؟

یعقوب شناسد که چه در پیرهن اوست

4

یک حرف ازان غنچه دهن رنگ ندارم

هر چند که ده رنگ زبان در دهن اوست

5

چون مرغ چمن جامه جان چاک نسازد؟

پیراهن گلها ز سر پیرهن اوست

6

از لعل، سخن پیش رخ یار مگویید

صد برگ خزان دیده چنین در چمن اوست

7

هر فتنه که امروز ازو نام توان برد

زیر علم زلف شکن بر شکن اوست

8

در دیده همت، فلک و کاهکشانش

موری است که پای ملخی در دهن اوست

9

با این همه مشکین نفسی، خامه صائب

یک آهوی رم کرده دشت ختن اوست

Sources

Persian text source: Ganjoor