غزل شمارهٔ 4522
Poet: Saib
Toggle stanza 1برانگیزد غبار از مغز جان درد
11
برانگیزد غبار از مغز جان درد
برآرد گرد از آب روان درد
22
که می گیرد عیار صبرها را
اگر گیرد کناری از میان درد
33
تو مست خواب و ما را تا گل صبح
سراسر می رود در استخوان درد
44
نمی دادند درد سر دوا را
اگر می داشتند این ناکسان درد
55
به درد آمد دلت از صحبت من
ندانستی که می باشد گران درد
66
به دنبال دوا سرگشته زانم
که در یک جا نمی گیرد مکان درد
77
همان دردی که ما داریم خورشید
چو برگ بید می لرزد ازان درد
88
اگر بازوی مردی را بگیرد
نخواهد کرد دست آسمان درد
99
اگر هر موی صائب را بکاوند
فتاده کاروان در کاروان درد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

