Toggle stanza 1
روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع
1

روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع

در دل شبها رگ ابر بهارم همچو شمع

2

خضر اگر خود را به آب زندگانی سبز داشت

من به آب چشم خود را تازه دارم همچو شمع

3

تا گشودم دیدهٔ روشن درین ظلمت سرا

خرج اشک وآه شد جسم نزارم همچو شمع

4

می زدایم زنگ کفر ازدل شب تاریک را

ذوالفقار از شهپر پروانه دارم همچو شمع

5

زنده دارم تا به بیداری شب دلمرده را

نور می بارد زچشم اشکبارم همچو شمع

6

رشتهٔ اشک است و مدّ آه از بی حاصلی

دربساط آفرینش پود و تارم همچو شمع

7

چون تمام شب نسوزم، چون نگریم تا سحر؟

در کمین خصمی چو باد صبح دارم همچو شمع

8

گرچه نتوانم ز پیش پای خود ظلمت زدود

رهنمای عالمی شبهای تارم همچو شمع

9

حلقهٔ صحبت ندارد جز ندامت حاصلی

زان بود خاییدن انگشت کارم همچو شمع

10

گرچه در ظاهر ز من محراب و منبر روشن است

صد کمر زنار زیر خرقه دارم همچو شمع

11

تا نپیوندم به دریا جویبار خویش را

نیست ممکن برزمین پهلو گذارم همچو شمع

12

داشتم صائب امید دلگشایی از سرشک

شد فزون عقدهٔ دیگر به کارم همچو شمع

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…