غزل شمارهٔ 5124
Toggle stanza 1روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع
روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع
در دل شبها رگ ابر بهارم همچو شمع
خضر اگر خود را به آب زندگانی سبز داشت
من به آب چشم خود را تازه دارم همچو شمع
تا گشودم دیدهٔ روشن درین ظلمت سرا
خرج اشک وآه شد جسم نزارم همچو شمع
می زدایم زنگ کفر ازدل شب تاریک را
ذوالفقار از شهپر پروانه دارم همچو شمع
زنده دارم تا به بیداری شب دلمرده را
نور می بارد زچشم اشکبارم همچو شمع
رشتهٔ اشک است و مدّ آه از بی حاصلی
دربساط آفرینش پود و تارم همچو شمع
چون تمام شب نسوزم، چون نگریم تا سحر؟
در کمین خصمی چو باد صبح دارم همچو شمع
گرچه نتوانم ز پیش پای خود ظلمت زدود
رهنمای عالمی شبهای تارم همچو شمع
حلقهٔ صحبت ندارد جز ندامت حاصلی
زان بود خاییدن انگشت کارم همچو شمع
گرچه در ظاهر ز من محراب و منبر روشن است
صد کمر زنار زیر خرقه دارم همچو شمع
تا نپیوندم به دریا جویبار خویش را
نیست ممکن برزمین پهلو گذارم همچو شمع
داشتم صائب امید دلگشایی از سرشک
شد فزون عقدهٔ دیگر به کارم همچو شمع
Sources
Persian text source: Ganjoor

