Toggle stanza 1
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش
1

بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش

خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش

2

خلق محمدی را با زر که جمع کرده است؟

یارب که برخورد گل از زندگانی خویش

3

از تیشهٔ حوادث از پای درنیایم

پشتم به کوه طورست از سخت جانی خویش

4

در پیش چشم من گل خندید، سوختندش

چون صرف خنده سازم عهد جوانی خویش

5

از فیض خامشیهاست رنگینی کلامم

چون غنچه صد زبانم از بی زبانی خویش

6

خون من و می لعل با یکدگر نجوشند

چون گل عزیز دارم رنگ خزانی خویش

7

از طاق دل فکنده است آیینه را غرورش

خود هم ملال دارد از سر گرانی خویش

8

دیدم که خاطر گل از من غبار دارد

چون شبنم سبکروح بردم گرانی خویش

9

در دشت با سرابم، در بحر یار آبم

چون موج در عذابم از خوش عنانی خویش

10

صائب ز کاردانی در دام عقل افتاد

اینش سزا که نازد بر کاردانی خویش

Sources

Persian text source: Ganjoor