غزل شمارهٔ 4689
Poet: Saib
Toggle stanza 1سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار
سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار
به تشنگان برسان آب را روان زنهار
ز آستانه دل جوی آنچه می جویی
مبر نیاز به هر خاک آستان زنهار
نشست و خاست درین بوستان چوشبنم کن
مشو به خاطر نازکدلان گران زنهار
به پاره دل ولخت جگر قناعت کن
مریز آب رخ خود برای نان زنهار
مباد خواب گرانت کند بیابان مرگ
مده زدست سر راه کاروان زنهار
به عیب خویش به پردازتاشوی بی عیب
مباش آینه عیب دیگران زنهار
نمی توانی اگر تن به بی نیازی داد
مگیر هیچ به جز عبرت از جهان زنهار
نظر به عاقبت حرف کن دهن بگشا
نشان ندیده منه تیر در کمان زنهار
اگر چه صدق به خون شست صبح را رخسار
میار جز سخن راست بر زبان زنهار
اگر به ساحل مقصد رسیدنت هوس است
چو موج باش درین بحر خوش عنان زنهار
جهان رباط خراب وجهانیان سفری
مخواه خاطر جمع از مسافران زنهار
کجی وراستی آ ب روشن است ازجوی
مبند کجروی خود به آسمان زنهار
تراکه هست پریزاد معنوی صائب
مبین به صورت بی معنی بتان زنهار
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

