غزل شمارهٔ 1969
Toggle stanza 1تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است
11
تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است
از دیده ام سراسر جنت فتاده است
22
داند که روح در تن خاکی چه می کشد
هر نازپروری که به غربت فتاده است
33
چون شمع آه می کشم از بهر خامشی
تا کار من به دست حمایت فتاده است
44
دیوار اگر فتد به سرش چتر دولت است
بر فرق هر که سایه منت فتاده است
55
داند که خار و خس چه ز گرداب می کشد
آن را که ره به حلقه صحبت فتاده است
66
از آسیای چرخ نشد نرم دانه ای
دنبال من چه سنگ ملامت فتاده است؟
77
اکنون که رعشه از کف من برده اختیار
دستم به فکر دامن فرصت فتاده است
88
دل را ز درد و داغ محبت شکیب نیست
در بحر بیکنار حقیقت فتاده است
99
با دیده ای که می شود از نور ذره آب
کارم به آفتاب قیامت فتاده است
1010
چون از کنار دست نشویم که کشتیم
صائب به چارموجه کثرت فتاده است
Sources
Persian text source: Ganjoor

