Toggle stanza 1
تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است
1

تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است

از دیده ام سراسر جنت فتاده است

2

داند که روح در تن خاکی چه می کشد

هر نازپروری که به غربت فتاده است

3

چون شمع آه می کشم از بهر خامشی

تا کار من به دست حمایت فتاده است

4

دیوار اگر فتد به سرش چتر دولت است

بر فرق هر که سایه منت فتاده است

5

داند که خار و خس چه ز گرداب می کشد

آن را که ره به حلقه صحبت فتاده است

6

از آسیای چرخ نشد نرم دانه ای

دنبال من چه سنگ ملامت فتاده است؟

7

اکنون که رعشه از کف من برده اختیار

دستم به فکر دامن فرصت فتاده است

8

دل را ز درد و داغ محبت شکیب نیست

در بحر بیکنار حقیقت فتاده است

9

با دیده ای که می شود از نور ذره آب

کارم به آفتاب قیامت فتاده است

10

چون از کنار دست نشویم که کشتیم

صائب به چارموجه کثرت فتاده است

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…