غزل شمارهٔ 986
Toggle stanza 1صبح محشر آن پریرو را نقاب دیگرست
11
صبح محشر آن پریرو را نقاب دیگرست
تشنه دیدار را کوثر سراب دیگرست
22
گرچه دارد چشمه خورشید آب روشنی
در عرق روی بتان را آب و تاب دیگرست
33
نشأه صهبا نباشد اینقدر دنباله دار
مستی آن چشم مخمور از شراب دیگرست
44
طالع شهرت بلند افتاده است آن زلف را
ورنه آن موی میان را پیچ و تاب دیگرست
55
نامه خواندن می دهد هر چند یاد از التفات
پاره کردن نامه ما را جواب دیگرست
66
آب در پستی عنان خویش نتواند گرفت
عمر را در موسم پیری شتاب دیگرست
77
گرچه عمر گرمرو پا در رکاب افتاده است
قامت خم زندگانی را رکاب دیگرست
88
گوشه گیری را که امید گشاد از بستگی است
در به روی خلق بستن فتح باب دیگرست
99
این که در تر دامنی چون ابر طوفان می کنیم
پشت ما گرم از فروغ آفتاب دیگرست
1010
غافلان از کاهلی امروز را فردا کنند
هر نفس بر عارفان روز حساب دیگرست
1111
نیست صائب چشم ما چون دیگران بر نوبهار
مزرع امید ما سبز از سحاب دیگرست
Zameen

