غزل شمارهٔ 522
Toggle stanza 1رنگی از لاله عذاران جهان نیست مرا
11
رنگی از لاله عذاران جهان نیست مرا
بهره جز داغ ازین لاله ستان نیست مرا
22
به تهی چشمی خود ساخته ام چون غربال
چشم بر خرمن آن مورمیان نیست مرا
33
از تماشای گلستان جهان چون شبنم
بهره غیر از دل و چشم نگران نیست مرا
44
آه کز قامت چون تیر سبکرفتاران
غیر خمیازه خشکی چو کمان نیست مرا
55
گرچه چون فاخته از طوق، تمام آغوشم
جلوه ای قسمت ازان سرو روان نیست مرا
66
در خرابات جنون نشو و نما یافته ام
سنگ اطفال کم از رطل گران نیست مرا
77
سرد گردیده دل و دست من از جمعیت
برگ شیرازه چو اوراق خزان نیست مرا
88
نان اگر نیست مرا، چشم و دل سیری هست
آب رو هست، اگر آب روان نیست مرا
99
دارم از جوهر ذاتی جگر تیغ کباب
سخن سخت کم از سنگ فسان نیست مرا
1010
دایم از درد طلب نعل در آتش دارم
منزلی چون سفر ریگ روان نیست مرا
1111
دل آزاده من فارغ از اقبال هماست
سر پرواز به بال دگران نیست مرا
1212
زنگیان دشمن آیینه بی زنگارند
طمع روی دل از تیره دلان نیست مرا
1313
طفل طبع است مذاقم، من اگر پیر شدم
دل جوان است، اگر بخت جوان نیست مرا
1414
از خسیسان ز خسیسی است توقع صائب
برگ کاهی طمع از کاهکشان نیست مرا

