غزل شمارهٔ 4888
Toggle stanza 1عقل اگر از سرپرد زاغ جگر خواری مباش
11
عقل اگر از سرپرد زاغ جگر خواری مباش
مغز اگر بیجا شود آشفته دستاری مباش
22
حلقه تن گر ز سیلاب فناصحرا شود
در سواد اعظم دل چار دیواری مباش
33
رشته جان گر شود کوته ز مقراض اجل
برمیان جسم کافر کیش زناری مباش
44
باد هستی از سر بی مغز اگر بیرون رود
یک حباب پوچ در دریای زخاری مباش
55
ازشنیدن گر شود معزول گوش ظاهری
در بساط قلزم و عمان صدف واری مباش
66
لب اگر خامش شود، یک رخنه غم بسته گیر
چشم اگر پوشیده گردد، داغ خونباری مباش
77
پای سیر از خواب سنگین اجل گر بشکند
خاکدان دهر را بیهوده رفتاری مباش
88
چند صائب بردل گم گشته خواهی خون گریست؟
در جگر پیکان زهر آلود خونخواری مباش
Sources
Persian text source: Ganjoor

