غزل شمارهٔ 469
Toggle stanza 1مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدنها
11
مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدنها
که در آخر به جایی میرسد از خود رمیدنها
22
عنان نفس را بگذار چندی تا به راه آید
که از خامی برآرد اسب سرکش را دویدنها
33
ظهور پختگی با خویش دارد حجت قاطع
ز خامی بر ثمر مشکل بود از خود بریدنها
44
به غفلت مگذران زنهار ایام جوانی را
که دارد تیر غافل در کمین، غافل چریدنها
55
نظر بر منزل افکن از بلند و پست فارغ شو
که شد هموار راه من ز پیش پا ندیدنها
66
نمیگردد چو خون مرده از من نشتری رنگین
نیفتد هیچ کافر در طلسم آرمیدنها!
77
نه ای مرد پشیمانی، به خون خوردن قناعت کن
که بد خمیازهای دارد لب ساغر مکیدنها
88
مکن با عشقبازان سرکشی، بر خویش رحمی کن
که یوسف رفت در زندان ازین دامن کشیدنها
99
ورق گرداند پرواز نشاط از دفتر بالم
به چشم انتظار افتاد دوران پریدنها
1010
رمیدن شیوه ذاتی است صائب شوخچشمان را
به یاد آهوی وحشی مده از خود رمیدنها
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
چو اشک، آن کس که میچیند گلِ عیش از تپیدنها
بود دلتنگ اگر گوهر شود از آرمیدنها
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 307
چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها
به جای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 308
فلک این سرکشی چند از غبار آرمیدنها
نمیبایست از خاک اینقدر دامن کشیدنها
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 309

